Turner Contemporary, Margate
تسلط کامل هنرمند بر رنگ و فضا، بیننده را در دام میاندازد و مسحور میکند؛ تو را در حسی از شگفتی و حیرت غوطهور میسازد. نمیتوانی چشم از آن برگردانی.
Adrian Searle
گاهی یک نمایشگاه کوچکتر میتواند مؤثرتر از یک مرور کامل باشد. «یادگیری برای دیدن» که در موزه Turner Contemporary مارجیت برگزار شد، مجموعهای شاداب و جادویی را به ما ارائه میدهد؛ ۲۶ اثر از دههٔ ۱۹۶۰ تا زمان حال را در کنار هم میچیند و بین بومهای بزرگ، مطالعات و آثاری که مستقیماً بر دیوار نقاشی شدهاند، در حرکت است. «یادگیری برای دیدن» ذهن را متمرکز میکند و نگاه را تیز مینماید.
آثار رایلی بهصورت یکباره و همزمان به تو میرسند. آنها تو را متوقف میکنند و آرام میسازند. هرچقدر بیشتر به آنها نگاه کنی، بیشتر آشکار میشود و بهنظر میآید که در حال تغییرند. هرچقدر در دام آنها فرو بری، پاداش بیشتری بهدست میآورند. شاید اولین فکر این باشد: «چگونه او این کار را میکند؟» چگونه رنگها مرتب شدهاند، منطق ساختارشان چیست؟ اما همچنین تأثیراتی وجود دارند که بر سیستم عصبی تو میگذارند؛ در فاصلهٔ ناشناختهٔ بین چشم و مغز، بین ادراک و تصویر پساز‑دید. مقادیر رنگی اثر «Dancing to the Music of Time» (۲۰۲۲)، یک نقاشی دیواری بزرگ که ابتدا برای موزهای در کانبرا ساخته شد، هنگام نزدیک شدن بهظاهر خاکستری میشود، تا اینکه هر دیسک رنگپذیر با یک نیمسایه نقرهای درخشان میدرخشد. هنگام مقایسهٔ رنگها، نمیتوانی رنگ قبلی را بهخاطر بسپاری که به رنگ بعدی میرسید. من همانند توپ پینبال از یک سو بهسو دیگر میچرخم و در موسیقی گم میشوم. «Angel»، یک نقاشی دیواری کوچکتر، دارای دیسکهایی است که چرخش با وقارشان همانگونه کوتاهی، سادگی ظاهری و اجتنابناپذیری چند جمله پیانی اریک ساتی را بهیاد میآورد. ساده است. پیچیده است. مسحورکننده است.

با نزدیک شدن و سپس عقبنشینی، میتوانی در تلهٔ سامانهها و منطق رایلی گرفتار شوی. هرچند چقدر هم سعی در تحلیل داشته باشی، این سامانهها همچنان بر تو تأثیرات فیزیکی و پدیدارشناختی میگذارند. ما حسابدارهای نوری نیستیم و رایلی به ما یادآور میشود که ما موجودات فضایی هستیم که جهان را حس میکنیم. از طریق پنجرهٔ بالکن، افقی بین دریا و آسمان به چشم میخورد. بر روی دیوار مقابل، افقهای رایلی بهتدریج افزون میشوند. وقتی سعی میکنی آنها را ثابت کنی، از دست میروند.
اینها آزمونهای بینایی نیستند. رایلی تو را به نگاه کردن وادار میکند، نه تنها به چیزهایی که او نقاشی کرده است. این هنرمند ۹۴ ساله تو را بهطور حاد از گسترش و فشردگی زمان آگاه میسازد. جایی که میایستدی یا مینشینی، نحوه نزدیک شدن و عقبگردی، طرز چرخش، بالا یا پایین بردن چشمهایت و رفتن از یک اثر به اثر دیگر، همگی نقش دارند. او تو را بهطور مکرر این کار را انجام میدهد، حتی در حالی که به یک اثر ثابت خیره میشوی. چقدر او مرا زنده میکند. آن نقاط عطف، محورها و فواصل، همان سطرهای رنگی که او ترتیب میدهد، دوباره ترتیب میدهد و تکرار میکند، همزمان حرکت و احساس سلطنتی از ایستایی غیرقابل تغییر را زاده میشود.
با ریتم موجیاش که بهدقت تنظیم شده، «Arrest 3» (۱۹۶۵) مرا در همان معمای نوری مانند الگویی بر روی کف کاشیدار موریش غرق میکند. «Streak 3» (۱۹۸۰)، با خطوط منحنی و رنگی که حتی پیچیدهتر و متراکمتر هستند و بهصورت همپوشانی و جدایی جریان دارند، چشم من را بر فراز موج جریانهای متقابل خود میکشند، در حالی که جزر زیرین مرا بهپشت میبرد.
ستونهای عمودی فشردهٔ اثر «Pharaoh» که سال گذشته نقاشی شد، توسط هشت توقف سفید بهصورت منظم نگهداشته میشوند؛ لحظاتی که نفس خود را در حبس میگیرید تا هنگام قدمزدن بهعقب، باری دیگر هوایی بکشید.

آثار تازهٔ «Current» رایلی همچون مشاهدهٔ الگویی از مثلثها از میان لطمهای تحریفکنندهٔ یک درب شیشهای است. مثلثهای بزرگتر و ریتمهای مارپیچی بهسختی در خود نقاشیها ظاهر میشوند؛ بیشتر در ذهن بیننده گسترش مییابند. دو نقاشی با عنوان «Late Morning»: یکی بوم وسیعی پر از خطوط افقی (۱۹۶۷‑۱۹۶۸) و دیگری (۱۹۷۸) پر از ستونهای عمودی فشرده، مرا وادار میکند تا در نواحیای که هیچچیز وجود ندارد، برجستگیها و نادرستیها را ببینم. در نهایت بر روی دست و زانوهایم مینشینم و بررسی میکنم. چرا این آثار نامگذاری شدهاند بر اساس زمان روز؟ آیا زمان به سمت لبههای نقاشی میکشد، گذشته به یک سمت عقبنشین میشود و به سمت آیندهای نامشخص روشن میشود؟ در میانهٔ نامفهوم همه چیز گم شدهام.
در طول بخش عمدهای از کار طولانیاش، باور رایلی این بوده است که «بهعنوان یک هنرمند مدرن، باید به هنر زمان خود، حتی بهصورت کوچک، نقش ایفا کنید». سهم او با گذشت زمان افزایش مییابد. او همواره در تمرکز بر اعمال نگاه کردن و دیدن، یکتا و متمرکز بوده است. این دو یکسان نیستند. دیدن میتواند یک نگاه کوتاه باشد (چیزی که دِ کوونینگ «نگاه لغزان» نامید)، اما رایلی این نگاه کوتاه و لغزش را به عملهای طولانی و مکرر نگاه تبدیل میکند. او تمرکز را به رویایی میسازد و مرا با دهان باز، گشوده و شگفتزده میگذارد. نمیتوانم نگاه کردن را متوقف کنم.
